فریدون مجلسی
«ایران» نامی است که تیرههای گوناگون مردمانی که در طی هزارهها در این سرزمین بودهاند یا به آنجا آمدهاند و باهم درآمیخته و خانواده و فرهنگی با مشابهتهای سرزمینی و تفاوتهای محلی و اقلیمی پدید آورده بودند، بر آن نهادهاند. اقوامی که خود را «ایر» مینامیدند که صفتی چون «آزاده» بود و جمعش را ایران خواندند که هم نام سرزمینشان شد و هم نام مردمانش و آنانی را که خارج از آن دایره بزرگ بودند، «اَنیران» نامیدند، یعنی غیر ایرانی.
همسایگان غربی که نزدیکتر به بخش پارس از ایران بودند، یعنی عربها و یونانیان ایران را به نام ایالت همسایة خود، یعنی فارس یا پارس مینامیدند و با توجه به آمیختگی زیاد مردم پارس و ماد، اغلب اینان را نیز در این جمعبندی قرار میدادند؛ همچنان که ایرانیان سرزمین هلنی را به نام نخستین ایالت آشنای همسایه، «ایونیا» و مردمانشن را ایونی (یونانی) میخواندند.
پس از اسلام که عربی زبانِ حاکم شد، آنان این همسایه را که عربی نمیدانست، کلاً عجم و زبان هایش را نیز که برایشان نامفهوم بود، یکسره فارسی نامیدند؛ خواه این زبان فارسی پهلوی ساسانی بود یا فارسی دری خراسانی که از زمان اشکانیان در باختر ایران نیز همچون خاستگاهش در خراسان و بلخ رواج داشت. اینکه چگونه در میان خانواده زبانهای فارسی، بیان «دری» برتری یافت و به قول فرنگیها به زبان مشترک دوستی و ارتباطی (لینگوا فرانکا) تبدیل شد، اینکه نه تنها در میان تیرههای گوناگون ایرانی از خاور و باختر و شمال و جنوب رواج یافت، بلکه به زبان ارتباطی و ادبی و سیاسی مشترک از قسطنطنیه تا اعماق شبه قاره تبدیل شد، بیگمان دلایلی داشته است: هم ادبی، هم تاریخی و سیاسی.
بیش از چهار سده فرمانروایی اشکانیان بر ایران، موجب شد گویش خراسانی در باختر ایران نیز رواج یابد و به گویشی آشنا بدل شود، در حالی که گویش فارسی پهلوی چنین پراکنشی نیافت. البته مشترکات و مشابهتهای گویش تیرههای گوناگون ایرانی طوری بوده که فراگرفتن زبان دری را به عنوان زبان مشترک و ارتباطی میان مازنی و گیلک و تات و تالش و کُرد و پارس (با گویش ساسانی) و اصفهانی و کرمانی و... آسان میکرده است. از همین روی، پس از اسلام که حکومتهای ایرانی بار دیگر سر برآوردند، این گویش برتری یافت؛ زیرا حکومتهای ایرانی از خاور سر برآوردند که در آنجا گویش خراسانی رایج بود.
از یعقوب لیث نقل شده است که وقتی در ستایش او شعری به عربی خوانده شد، گفت: چرا باید به زبانی گوید که او آن را درنیابد؟! پس از او صفاریان و طاهریان نیز از همان بخش خاوری بودند. سامانیان رسماً خود را از دودمان بهرام پنجم میدانستند، یعنی بهرام چوبینه سردار خسروپرویز که چهار سالی بر او شورید و در تیسفون تاجگذاری کرد و از دودمان مهران و در اصل اشکانی بود.
باری، دربار سامانی هنگامی به حکومت رسید که زبان فارسی عملاً این فراگیری سیاسی را در دوران صفاریان و طاهریان پشت سر گذاشته بود و از لحاظ ادبی نیز کمابیش دو قرنی از زمانی که حنظله بادغیسی شعر معروف «آهوی وحشی» را سروده بود، میگذشت. نکته دیگری که باید به آن توجه داشت، ظرفیت و توانمندی ادبی و فونتیک فارسی دری است که به آن این امکان را داده است که در زمانی کوتاه از آن حالت ساده و حتی ناپختة حنظله، به کمال پختگی در دوران عنصری و عسجدی و زبان پرنیانی رودکی برسد!
ایران اسطوره ای و ادبی
پرسشی که بارها با آن مواجه شدهام، این است که آیا نام ایران که بر کشور ما نهادهاند، نامی اسطورهای برگرفته از داستانهای شاهنامه است، یا واقعیتی جغرافیایی و تاریخی و سیاسی و با ریشههای استوار؟ گرچه فردوسی این نام را در اسطورههای ملهم از تاریخی گنگ بسیار آورده است، ولی فراموش نکنیم که بخش تاریخی شاهنامه درباره ساسانیان، به ویژه توالی پادشاهان تا فروافتادن آنان، همخوانی بسیار با تاریخ دارد که در آن «ایران» نام کشور ساسانی است.
گرچه عجم خوانده شدن صفاریان و طاهریان به همان معنای ایرانی بودن آنان است، اما میبینیم رودکی شاعر بزرگ دربار سامانی، در بخارا که گویی شعر «میر ماه است و بخارا آسمان / ماه سوی آسمان آید همی» را همین دیروز سروده است. در جایی در ستایش از ابوجعفر پادشاه سیستان از او با عنوان: «شادی بوجعفر احمد بن محمد / آن مِه آزادگان و مفخر ایران» نام میبرد و این گواهی است بر اینکه نام ایران در زمان او که شاعری رسمی بود، توهمی زیباشناختی و ادبی نبوده، بلکه نام عرصه و مکانی در جای ایران بوده است. ابوشکور بلخی، نوح سامانی را پادشاه ایران مینامد:
خداوند ما نوح فرخنژاد
که بر شهر ایران بگسترد داد
یا فرخی سیستانی در مدح بواحمد بن محمد او را چنین نامد:
سر شهریاران ایرانزمین
که ایران بدو گشت تازه جوان
شیر نر در کشور ایرانزمین
از نهیبش کرد نتواند زبان
هیچ شه را در جهان آن زَهره نیست
کو سخن راند ز ایران بر زبان
*
میرِ همه میران، پسر خسرو ایران
بو احمد بن محمد آن ابرِ دِرَمبار
خلیلالله خلیلی ادیب نامدار افغانستانی در مقالهای درباره اینکه افغانستان در بخشهایی از فلات ایران و شبهقاره هند تشکیل شده است، نمونههای دیگری به دست میدهد که بعضاً در سطور زیر از او وام میگیرم: «فردوسی نه در اسطورهها، و نه حتی در تاریخ، بلکه در مدح سلطان محمود غزنوی گوید:
به ایران و توران ورا بندهاند
به رای و به فرمان او زندهاند
شهنشاه ایران و زابلسـتان
ز قنّوج تا مـرز کابلسـتان
و یا فرخی سیستانی در مدح همان سلطان محمود گوید:
ز یُمن دولت عالی، امین ملت باقی
نظامالدین ابوالقاسم، ستوده خسرو ایران
ز ایرانی چگونه شاد خواهد بود تورانی
پس از چندین بلا کامد ز ایران بر سر توران
جالب اینکه در این شعر، فرخی سلطان محمود غزنوی را نماد پیروزی بر توران دانسته است. خلیلی از مسعود سعد سلمان نمونه زیر را آورده است:
به هر شهری که بگذشتی به آن شهر این خبر ده
که آمد بر اثر اینک رکاب خسرو ایران
و از زبان حکیم سنایی آورده است:
آن که تا چون دست موسی طبع را پرنور کرد
مُلک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد
خلیلی سجع مُهر محمود درانی قندهاری را آورده که او نیز پس از برانداختن شاه سلطانحسین صفوی، خود را شاه ایران خوانده است:
دولت سلطانحسین نابود شد
شاه ایران عاقبت محمود شد
میبینیم که تمرکز شاعران فارسیگو با گویش دری، تمرکزی نزدیک به دربار سامانی و خراسان داشتهاند؛ولی همانطور که از حنظله گفتیم، پیش از سامانیان، زمینه در خراسان بزرگ و در بخشهای خاوری ایران امروزی فراهم بود. دقیقی و فردوسی نیز در خراسان هستند. نام ایران و فردوسی از یکدیگر جدایی ناپذیرند. خلیلی مینویسد: «رضاشاه تصمیم گرفت کشور او که تا آن زمان فارس یا پرسیا یاد میگردید، ایران خوانده شود» که البته برداشتی نادرست از واقعیت است. از دوران صفوی، نام ایران بیشتر در قالب «ممالک محروسه ایران» به کار رفته و در زمان رضاخان نیز نامی جز این نداشت. برخی کسان بخشنامه رضاخان به خارجیان را درباره نام ایران، تغییر نام کشور پنداشتهاند، درحالی که این بخشنامه، درخواست از بیگانگان بود که در زبان خود و در اسناد و مکاتباتشان، ایران را «پرسیا »یا «پرشیا »یا «پِرس» و «فارس» نخوانند، بلکه نامی را به کار ببرند که ایرانیان خود را بدان نامند. این بخشنامه مخالفانی نیز داشته است که لزومی به این کار نمیدیدند.
شما چه نظری دارید؟